تبليغاتX
چند روایت معتبر

چند روایت معتبر

درباره سینما،تئاتر،کتاب،موسیقی و ... هنر

مرد مرده

 

منبع : روزنامه کارگزاران ، 12 خرداد 1387

محسن آزرم : مردِ مُرده یک داستان خیلی ساده و سطحی‌ست، ولی فیلم درباره خیلی چیزهاست؛ تاریخ، زبان، آمریکا، فرهنگِ بومی‌ها، خشونت، صنعتی‌سازی. می‌خواستم این‌چیزها توی فیلم اهمیت داشته باشند، ولی به شیوه‌ای غیرمستقیم. این فیلم بیش‌تر از تمام فیلم‌های دیگرم سطوح و لایه‌های مختلف دارد، ولی درعین‌حال، می‌خواستم رویِ سادگی داستان تمرکز کنم و بگذارم لایه‌های دیگر فیلم بدونِ این‌که از هم سبقت بگیرند، با هم هم‌زیستی داشته باشند.

جیم جارموش در گفت‌وگویی با اسکات مکالی
من بدترین کسی هستم که می‌تواند کارهایم را تحلیل کند. من از این‌که به کارهای قبلی‌ام نگاه کنم بدم می‌آید.
جیم جارموش در گفت‌وگویی با جاناتان رُزِنبام

... امّا مسئله این است که هر فیلمِ خوبی، هر فیلمی که «سطوح و لایه‌های مختلف»ی داشته باشد، تماشاگرش را به سئوال وامی‌دارد و تماشاگرِ این فیلم خوب، به‌تعبیرِ «فرانسوا تروفو»، در مقدّمه گزیده نقدهای سینمایی‌اش، «نیازِ عظیمی به وارد شدن در فیلم‌ها احساس می‌کند» و البته که «وارد شدن در فیلم‌ها»، یکی از آن کارهایِ غریب و دشواری‌‌ست که هیچ معلوم نیست تماشاگر را به نتیجه می‌رساند یا او را چنان در دنیایِ فیلمِ محبوبش غرق می‌کند که دیگر هیچ توضیحی را تاب نمی‌آورد و به توصیفی از آن فیلم دل خوش می‌کند. دشواری كار، برمی‌گردد به این‌كه شیفتگی به سینما را در مقوله «عشق» می‌گنجانند و «عشق»، ظاهرا، از آن كلمه‌های پیچیده و غریبی‌ست كه به توضیح درنمی‌آید. و ظاهرا که آن «علمِ عشقِ به هُنر»ی که «سوزان سانتاگ» در جُمله‌های پایانی مقاله درخشانِ «ضدِ تفسیر»ش نوشته بود، دقیقا، همان‌چیزی‌ست که باید گره از کارِ فروبسته تماشاگران بگشاید و «طالع اگر مدد کند» منتقدی خوش‌قریحه، «عشقِ به هُنر»ش را در قالبِ کتابی کوچک، مختصر و مفید، می‌نویسد تا آن «سطوح و لایه‌های مختلف»ی را که به کارِ تماشاگران می‌آیند، آشکار کند و از دلِ فیلم، چیز‌هایی را بیرون بکشد که در وهله اوّل، شاید، به چشمِ هر تماشاگری نیایند و سر درآوردن از آن‌ها، شاید، کمکِ بزرگی باشد برایِ همه آن تماشاگرانی که به توصیفی از فیلمِ محبوب‌شان دل خوش کرده‌اند. و کار «جاناتان رُزِنبام»، در این کتابِ مختصر و مفید، چنین چیزی‌ست؛ این‌که «مردِ مُرده» را آن‌طور که خودش «فهمیده» و آن‌طور که خیال می‌کند «درست» است، روی کاغذ آورده و تجربه شخصی خودش را از «وارد شدن» و ای‌بسا «غرق‌شدن» در دنیای این فیلم، با دیگران قسمت کرده است.
تجربه‌های اخیر
برایِ «جاناتان رُزِنبام»، همه‌چیز از نخستین‌باری شروع شد که «مردِ مُرده» را در جشنواره «کن» دید و فیلم «جیم جارموش»، به چشمِ او، چند پلّه‌ای بالاتر از باقیِ فیلم‌ها ایستاده بود و البته که برایِ «رُزِنبام»، تعویق‌های پیاپیِ نمایش عمومی «مردِ مُرده» عذابی الیم بود و همین‌که فیلم، بالأخره، روی پرده سینماهایِ آمریکا رفت و کمپانی «میرامکس» حاضر شد این فیلمِ به‌قولِ خودشان «طولانی و حوصله‌سربَر» را اکران کند، «رُزِنبام» هم دست‌به‌کار شد و در «شیکاگو ریدر»، یکی از آن ستایش‌نامه‌هایِ به‌نسب بلندبالا را نوشت و عنوانِ نوشته‌اش را گذاشت «یک وسترنِ اسیدی» [که به‌نام «وسترنی گزنده» به‌ فارسی ترجمه شده] و با نقلِ‌قولی از «تامس پینچونِ» رمان‌نویس شروع کرد [وقتی از «جدّیت» در ادبیات سخن می‌گوییم، درواقع داریم از گرایش به‌سوی مرگ حرف می‌زنیم] که نشان دهد «مردِ مُرده» به چشمِ او فیلمی «معمولی» نیست و ظاهرِ نامتعارف و نامعمولش، بیش از آن‌که از سینمایِ پیش خود نسب ببرد، ریشه در ادبیّات دارد. این‌را هم می‌دانیم که «مردِ مُرده»، به‌دلایلی، به مذاقِ شماری از منتقدانِ سینمایی خوش نیامد و در پاسخِ به همین «خوش‌نیامدن»‌ها و «نق‌زدن‌»ها و «نادیده‌گرفتن»هایِ مطبوعاتی بود که «جاناتان رُزِنبام» نوشت «آیا واقعا همیشه همان‌ چیزهایی که می‌‌خواهیم باید به خوردِ ما داده شوند؟ آیا باید فیلم‌هایی ساخته شوند که دقیقا با پیش‌داوری‌ها، شور و شوق‌ها و عکس‌العمل‌های پیش‌بینی‌شده ما بخوانند؟ آیا کارِ ما به آن‌جا رسیده که تحمّلِ فیلم‌هایی را هم که فقط اندکی از ما انتظارِ همراهی دارند نداریم؟... و با وجود ویژگی‌های درخشان ادبیِ مردِ مُرده، راحت می‌شود پیش‌بینی کرد که مجلّه نقدِ کتابِ نیویورک، به‌جای پرداختن به آن، چندین و چند صفحه خود را با پرت‌وپلاهایی درباره آخرین اقتباس سینمایی از رمانِ جین آستین سیاه خواهد کرد.» [وسترنی گزنده، ترجمه: سعید خاموش، در «نقدهای جاناتان رُزِنبام»، نشرِ مهراز، 1380] و البته که «رُزِنبام» در آن نوشته به همین چیزها بسنده نکرد، نوشت که سینمای «جیم جارموش»، شاید به‌خاطر تأثیرِ مینی‌مالیسم (=کمینه‌گراییِ) نیویورکی، نمونه‌ای‌ست درخشان از حفظِ تعادل بینِ تجربه و تکرار و شعورِ تجاری و پای‌بندی به عزّت‌نفسِ هنرمندانه.
آسمانِ سرپناه
آن نوشته به‌نسبت بلندبالا، که صرفا به «مردِ مُرده» نمی‌پرداخت و به‌مناسبتِ نمایشِ عمومی‌اش، یک‌جور مرورِ سینمای «جیم جارموش» بود و می‌خواست همه آن ویژگی‌های «نادیده‌گرفته‌شده» سینمای «جارموش» را به خوانندگانش یادآوری کند، عملا، صورتِ فشرده همین کتابی‌ست که چندسال بعد، به سفارشِ «مؤسسه فیلمِ بریتانیا» نوشته شد و باز همین ویژگی‌هایِ «نادیده‌گرفته‌شده»، بخشِ عمده‌ای از این کتاب را تشکیل داده‌اند.
سالِ 2002 که نشریه «سایت اند ساند»، وابسته به «مؤسسه فیلمِ بریتانیا»، دست به انتخابِ «بهترین فیلم‌هایِ عمرِ ما» زد، احتمالا شماری از خوانندگانِ آن ستایش‌نامه چشم‌به‌راهِ این بودند که در فهرستِ «رُزِنبام»، نامِ «مردِ مُرده» را هم ببینند؛ امّا فهرستِ «رُزِنبام»، فیلم‌هایی از «فریتس لانگ»، «سرگئی آیزنشتین»، «هوارد هاکس»، «کارل تئودور درایر»، «آلن رنه» و البته «فروغ فرخزاد» را در بر می‌‌گرفت، بی‌آن‌که اثری از «مردِ مُرده» باشد. و البته که «بهترین فیلم‌هایِ عمر» هر منتقدی، لزوما، بهترین فیلم‌های یک کارگردان نیست و به‌تعبیرِ استاد «آیدین آغداشلو» (نقلِ به مضمون البته) این‌ها فیلم‌هایی هستند که در گوشه‌ای از ذهنِ آدم جا خوش می‌کنند و در زندگی‌اش نقشی را به‌عهده می‌گیرند. سه‌سال بعد از این نظرخواهی بود که «رُزِنبام»، کتابِ «مردِ مُرده» را نوشت تا به فیلم محبوبش «ادایِ دین» کرده باشد و این فیلمِ نامتعارفِ «جیم جارموش» را، این «وسترن پُررمزوراز و آشفته‌‌کننده»‌ای را که برایِ سر درآوردن از آن باید کمی حوصله به خرج داد و مثل هر اثر هنریِ «نابِ» دیگری، به‌جست‌وجوی رازها و شگفتی‌هایش برآمد، بهتر معرّفی کند. «رُزِنبام» هم در شمارِ منتقدانی‌ست که باور دارند «جارموش»، با ساختنِ «مردِ مُرده»، تعریفِ تازه‌ای از «وسترن» ارائه کرده است و فیلمش، هرچند از مایه‌هایِ سینمایِ وسترن بهره می‌برد، در نهایت، چیزِ تازه‌ای را پیشِ چشمِ تماشاگرانش می‌گذارد؛ چیزی که نشانه‌های غرابتش را از همان نخستین تصویرِ فیلم می‌شود، دید. «مردِ مُرده... هم گامی بلند به جلوست و هم گامی منطقی در ارتباط با کارهای قبلی وی؛ یعنی بدونِ این‌که فحوایِ کلّیِ آثارِ پیشینش را تغییرِ بنیادی بدهد، از نظر شکل و محتوا چالش‌های تازه‌ای را فراروی مخاطبانش می‌گستراند. بدونِ این‌که کمینه‌گرایی (مینی‌مالیسم) سبکی آثار قبلی‌اش را نفی کند، گستره‌اش را توسعه داده تا مواردِ تازه‌ای را به آن بیفزاید.» [صفحه 6]
شب رویِ زمین
وسترن‌ها، به چشمِ شماری از منتقدانِ سینما، حکایتِ «مردانِ قانون‌مدار» و «مردانِ قانون‌شکن»ی هستند که قدم‌هایِ استوارشان را با ایمانِ تمام برمی‌دارند و به «پای‌بندی‌هایِ انسانی»، بیش از هر چیزِ دیگری باور دارند. البته که «وسترن» در طولِ تاریخِ سینما، دست‌خوش تغییراتی عظیم شده است و مایه‌های داستانی‌اش، بارها تغییر کرده است؛ امّا شمارِ کارگردان‌هایی که وسترن را، حقیقتا، تغییر داده باشند، کم‌تر از آن‌چیزی‌ست که گمان می‌کنیم. مخالفانِ «مردِ مُرده»، یا دست‌کم آن‌ها که «جارموشِ» این فیلم را پسند نکردند، ظاهرا، بیش از هرچیز، ظاهرِ وسترن‌وارِ فیلم را تاب نمی‌آوردند. «سفرِ آغازِ مردِ مُرده... از هر آن‌چه در آثار پیشین جیم جارموش دیده‌ایم، نامتعارف‌تر و آزارنده‌تر است و به تماشاگرانی که از نویسنده‌ـ کارگردان انتظار دارند در این موقعیت همچون داستان‌گویی خوش‌دل و خوش‌بیان رفتار کند، هشدار می‌دهد که با مسیری پُر دست‌انداز روبه‌رو خواهند بود. برخی از جنبه‌های برآشوبنده این فصل عبارتند از نقلِ‌قول از آنری میشو («بهتر آن‌که با مردِ مُرده هم‌سفر نشوی»)، و استفاده از نوایِ گیتارِ نیل یانگ که هیچ حالتِ ضرباهنگی، یا ملودیِ به‌یادماندنی‌ای ندارد و بیش‌تر به نوعی جلوه صوتیِ موزون شبیه است.» [صفحه 2]
آمریکایی که من شناختم
امّا بخشی از جذّابیت و ای‌بسا اهمیّتِ «مردِ مُرده»، برمی‌گردد به این‌که فیلمِ «جارموش»، به تصویرِ معمول و متداولی که از آمریکا در فیلم‌های وسترن دیده‌ایم، شباهتِ چندانی ندارد و «رُزِنبام» می‌نویسد که «این نخستین فیلم وسترنی‌ست که فیلم‌سازی سفیدپوست ساخته و بومیانِ آمریکا را هم به رسمیت می‌شناسد و هم آن‌ها را موردِ خطاب قرار می‌دهد... [و] چنان تصویرِ زشتی از سرمایه‌داریِ سفیدپوستان آمریکا ارائه می‌کند که در فیلم‌های آمریکایی چندان نمونه ندارد.» [صفحه 15] و توجه به این نکته‌ای که در مقاله‌ای از «کنت جونز» آمده، ماجرا را روشن‌تر می‌کند. «وسترن مایه غرور و شادمانیِ سینمایِ آمریکا و نیز سفیرِ حُسنِ نیّتِ آن است... حتّی در روزهایِ اوجِ «ضدّوسترن»، خودِ این اصطلاح نشان می‌دهد که «وسترن» چه‌قدر در ناخودآگاهِ ما حک شده است. هیچ‌چیز به‌اندازه شعرِ تلخِ سینماییِ جارموش چنین رُک‌‌وراست موجودیتِ ایالات متّحد آمریکا را به سخره نگرفته بود.» [صفحه‌های 15 و 16] و این‌را هم از «رُزِنبام» داشته باشیم که «مردِ مُرده، نخستین وسترنی‌ست که این اسطوره عامیانه را رد می‌کند ـ اسطوره‌ای غیرمنطقی که البته در جنبه‌های گوناگون زندگی و رفتار آمریکاییان نمود دارد ـ که سفیدپوستان نخستین ساکنان «واقعی» و «حقیقیِ» شمال آمریکا بوده‌اند، امّا باید فورا بیفزایم که نگرش این فیلم به این مسئله، بیش‌تر خودمانی و شاعرانه است تا رسمی و موعظه‌وار.» [صفحه‌های 17 و 18]
بااین‌همه، «جیم جارموش» پیش از آن‌که «مردِ مُرده»‌اش را بسازد، به‌ حدّ کفایت تاریخِ «غربِ وحشی» را مرور کرده بود تا اگر مثلا بعد از نمایشِ فیلم، درباره صحنه شلیک به بوفالوها از او سوال کنند، بداند «در سال 1875 بوده که بیش از یک‌میلیون بوفالو کشته شده و دولت هم طرفدارِ این حرکت بوده؛ چون بوفالو که نباشه، سرخ‌پوست هم نیست... تویِ کتابی یک حکّاکی یا گراور دارم که قطاری دارد از دشتِ بزرگ رد می‌شود و عّده زیادی حتّی روی سقف قطار ایستاده‌اند و دارند به گله‌‌های بوفالو شلیک می‌کنند و دیوانه‌وار آن‌ها را می‌کُشند.» [صفحه 27]
* سرخ‌پوستِ مُرده، سفید‌پوستِ زنده
یک ضرب‌المثل هست که می‌گوید «سرخ‌پوستِ خوب، سرخ‌پوستِ مُرده است» و «جیم جارموش» هم در «مردِ مُرده»‌اش، عملا، «ویلیام بلیک» را به‌ هم‌قدمی و هم‌دمی با یک سرخ‌پوست [نوبادی = هیچ‌کس] وامی‌دارد و او را به مرتبتِ سرخ‌پوستی می‌رساند تا مرگش آرام‌تر و دل‌پذیرتر شود. به‌واسطه «نوبادی»‌ست که «ویلیام بلیک» خودش را کشف می‌کند، بی‌آن‌که حقیقتا کشفی در کار باشد. آن «ویلیام بلیک»ی که «نوبادی» شعرهایش را خوانده است، آدمی‌ست سخت «بزرگ» و این «ویلیام بلیکِ» حسابداری که به‌جست‌وجوی شغل راهیِ «ماشین» شده، آدمی‌ست سخت «معمولی»، امّا برایِ «نوبادی» یکی‌نبودنِ این دو «ویلیام بلیک» اهمیّتِ چندانی ندارد و همین است که کمک به این «مردِ مُرده» را وظیفه خودش می‌داند و او را سوارِ قایقی می‌کند تا در کمالِ آرامش به نقطه پایانیِ زندگی‌اش برسد. خودِ «نوبادی» هم، البته، در راهِ کمک و حفاظت از «بلیکِ» حسابدار، از پای درمی‌آید و به «سرخ‌پوستِ خوب»ی بدل می‌شود و احتمالا امیدوار [یا مطمئن؟] است که «ویلیام بلیک» هم پیش از مردن، به‌کمکِ خونِ آن آهوبچه مُرده‌ای که در جنگل دیده است، ظاهری سرخ‌پوست‌وار پیدا کرده و حالا در این سفرِ پایانی رویِ آب، درست مثلِ یک «سرخ‌پوست» می‌میرد. و البته که در این سیرِ طولانی، در این سفرِ نه‌چندان خوشایند، باید به این هم توجه کرد که «ویلیام بلیک» از یک آدمِ بی‌دست‌وپایِ معمولی، به یک آدم‌کشِ سنگ‌دل تبدیل می‌شود که در مواجهه با هر آدمی، می‌تواند او را به ضربِ گلوله‌ای از پای درآورد. امّا، علاوه بر همه این‌ها، باید این‌را هم در نظر داشت که بخشِ اعظمِ این مواجهه‌ها و البته آدم‌کُشی‌ها، زمانی اتّفاق می‌افتند که «ویلیام بلیک» یک «مردِ مُرده» است؛ آن گلوله‌ای که در کنارِ قلبِ او نشسته، او را به «مردِ مُرده»‌ای بدل کرده است که «مرگ» را به دیگران هدیه می‌کند.
وسترن به‌سبکِ تارکوفسکی
«جی. هوبرمن»، ظاهرا، یکی از معدود منتقدهایی بود که «مردِ مُرده» را در زمانِ نمایشِ عمومی‌اش دید و پسندید و تحلیلش را در «ویلیج وُیس» منتشر کرد و «رُزِنبام» هم در آن مقاله‌ای که در «شیکاگو ریدر» نوشت، به این نکته اشاره کرد. فصلِ ششمِ کتابِ کوچکِ «رُزِنبام»، با نقلِ‌قولی از «هوبرمن» شروع می‌شود «این وسترنی‌ست که آندری تارکوفسکی همیشه دوست داشت بسازد.» [صفحه 55] خب، تقریبا همه تماشاگرانی که فیلمی از «تارکوفسکی» دیده‌اند، معنای این حرف را می‌فهمند و البته که نیازی نیست در شمار طرفداران سینمای او باشیم تا معنای حرف «هوبرمن» را به‌وضوح بفهمیم. «وسترن» آمریکایی‌ترین ژانرِ سینما و به‌تعبیرِ «کنت جونز»، «سفیرِ حُسنِ نیّتِ» سینمایِ این کشور است و قاعدتا وسترن‌ها شباهت‌های زیادی به هم دارند، امّا نکته اساسی این است که هر فیلمی، در هر ژانری، بیش از هر چیز، وام‌دار نگاهِ کارگردانِ آن فیلم است و چنین است که «جارموش» می‌گوید «اخیرا به این گفته جالبِ سام پکین‌پا برخوردم: «وسترن یک قالبِ جهانی‌ست که از طریقِ آن می‌توان درباره امروز اظهارِنظر کرد.» البته این نقلِ‌قول را بعد از ساختنِ مردِ مُرده دیدم.» [صفحه 55]
وسترنِ اسیدی
ایده اصلیِ آن مقاله‌ای که در «شیکاگو ریدر» به چاپ رسید و بعد در کتاب «مردِ مُرده» گسترش یافت، «وسترنِ اسیدی» بود که «رُزِنبام» درباره‌اش می‌گوید «برگرفته از اندیشه‌های ادبی درباره صحرا و برهوت و سفر از ساحلِ شرقی به کرانه غربی‌ست. در بیش‌تر وسترن‌هایِ «سفر از شرق به غرب» نوعی حرکت به‌سوی آگاهی و آزادی دیده می‌شود، ولی در مردِ مُرده این روند، تقریبا، برعکس شده و درواقع داستان حرکت به‌سوی مرگ است.» [صفحه 60] و «یکی از جنبه‌های مهمِ آن‌چه من «وسترنِ اسیدی» می‌نامم، جایگزینیِ سرمایه‌داری با برخی دیگر از الگوهای تبادل اجتماعی‌ست که جریانِ ضدّفرهنگ در دهه 1960 عرضه کرد... این تبادل اجتماعی در آثار جارموش شامل حسرتِ زندگی ساده است ـ یعنی نوعی استقبال سَبکی و وجودی و سنّت‌شکنانه از شیوه زندگی طبقاتِ پایینِ اجتماع.» [صفحه 65]
مرگ عبارت از چیست؟
«رُزِنبام» در آن ستایش‌نامه «شیکاگو ریدر»، با لحنی شبیه «نِق‌زدن»، از این‌که وجوه «ادبی» فیلم و اشاره‌های آشکار و پنهانش به چشمِ منتقدان «ساده‌نگر» نیامده، گله کرده بود و طبیعی‌ست که بخشی از این کتاب مختصر و مفید را به همین‌چیزها اختصاص دهد. «در مردِ مُرده استعاره‌های فراوانی هست: زندگی به مثابه سفر (سفر بلیک، ناخواسته، به جست‌وجویی معنوی تبدیل می‌شود)، مرد سفیدپوست به مثابه مردِ مُرده، بلیک به مثابه خودِ مرگ (آن‌جایی که نوبادی تحتِ تأثیر پیوت او را به‌شکل اسکلت می‌بیند)، و شعر به مثابه ماهیت آمریکای سفید که البته نه آن‌را می‌شناسد و نه از آن سر درمی‌آورد.» [صفحه 88]
نکته جالبِ همین فصل، اشاره به نکته‌هایی‌ست که بعید است بسیاری از تماشاگرانِ «مردِ مُرده» از آن خبر داشته باشند؛ مثلا این‌که «جارموش» شخصیتِ «تل» [دختری که گل‌های کاغذی می‌فروشد و به ضربِ گلوله چارلی از پای درمی‌آید]، از کتابی به همین نام گرفته شده که نوشته «ویلیام بلیک» است، یا این‌که «جارموش اظهار داشته که هرچند قبلا اودیسه، اثرِ هومر، را خوانده بوده، ولی هنگامِ نگارشِ مردِ مُرده، خاطرش نبوده که در دفترِ نهم، اودیسه خودش را به سیکلاپ (غولِ یک‌چشم) «نوبادی» معرّفی می‌کند.» [صفحه 90]
درواقع، دانستنِ این نکته‌هایِ کوچک، کلیدهای بیش‌تری را در اختیارِ تماشاگرانِ «مردِ مُرده» می‌گذارد تا فیلم را «دقیق‌تر» ببینند. تک‌نگاری‌ها، معمولا، به نیّتِ ادایِ احترام به فیلم‌ها و فیلم‌سازان نوشته می‌شوند، امّا «آداب درست فیلم‌دیدن» را هم به خوانندگان‌شان می‌آموزند و «رُزِنبام»، در این کتابِ مختصر و مفید، تقریبا، همه چیزهایی را که لازم است درباره این فیلمِ سیاه‌وسفیدِ نامتعارف بدانیم، به ما می‌گوید؛ بی‌آن‌که ادّعا کند که همه حقیقتِ نزدِ اوست و اتّفاقا، تکه‌های مصاحبه‌اش با «جارموش»، دقیقا به این نیّت در متن گنجانده شده است که یک‌طرفه به قاضی نرود «نه به این خاطر که لزوما فکر می‌کنم او [= جارموش] درست می‌گوید و من [=رُزِنبام] غلط؛ یا برعکس (به‌هرحال، راهبردهای «تألیف» و «تأویل» یکی نیست، یا نباید باشد) بلکه به این دلیل که می‌خواهم دستِ خواننده را در انتخاب آزاد بگذارم.» [صفحه 7] منصفانه‌تر از این می‌خواهید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 20:14  توسط اشکان آرش کیا  | 

زنده ياد احمد بورقاني،ماهنامه آيين،شماره 11-12

 

هاینریش کارل(چارلز) بوکفسکی

   

سر يکي از چهارراه هاي خيابان کريستوفر که رسيديم،در ميان هياهوي جمعيتي که در آمد و شد بودند،امير زماني نيا گفت:بايستيم تا ساير دوستان که عقب مانده اند،برسند.معمولا گشت و گذار دسته جمعي در گرينويچ ويليج با تلفات همراه بود.لحظات انتظار هنوز طولاني نشده بود که ديدم امير زماني نيا،سفير سابق ايران در مالزي که به لطف دولت مهرورزي دوره سفارتش به شش ماه نکشيد و در آن زمان،يعني سال 1370 يکي از ديپلمات هاي ارشد و تواناي ايران در سازمان ملل بود،سرگرم گفت و گو با پيرمرد خنزرپنزري است که در کنجي روي زمين نشسته و گوييماه هاست رنگ آب و حمام و ليف و صابون نديده است.دقايقي نگذشته بود که امير صدايم کرد و گفت:نگاه کن،ايشان استاد فلسفه در دانشگاه نيويورک است.سال ها پيش به تهران و شيراز سفر کرده و علاوه بر فلسفه غرب،با فلسفه اسلامي هم آشناست.آدم احساس مي کند بين او وملاصدرا نوعي سر و سر برقرار است.دوسالي است که درس و بحث رسمي را رها کرده و به جرگه ملامتيان و گوشه نشينان ويليج پيوسته و پياله فروشي محله،پاتوق روز و شبش شده است.برخي کلمات فارسي از جمله "عشق" را به ياد داشت،اما نکته مهم اين بود که تمايلي نداشت درباره دانشي که حامل آن است گفت و گو کند.ظاهرا آمده بود از کوچه رندان گذر کند،اما صحبت ياراني چند،از رفتن بازش داشته بود.به زبان بي زباني به کيسه خالي اش اشاره اي کرد و في الفور،دست سخاوتمند امير حداقل براي يک هفته خيالش را از ابناي بشر بي نياز کرد.استاد را وانهاديم و برگشتيم تا گمشدگان را بيابيم.امير گفت هر گوشه ويليج را که سرک بکشي،مي تواني عضوي از قبيله عالمان و شاعران و فيلسوفان و نويسندگان و هنرمندان را بيابي که به عالم صورت پشت پا زده اند تا گرفتار کفش تنگ دنيا نباشند.

گر پشت پا به عالم صورت نمي زني/تا روز حشر گرفتار اين کفش تنگ باش

گرينويچ ويليج محله اي قديمي است که نيويورک از آنجا سر برآورده است.ويليج امروز خود دنيايي است در حاشيه دنيايي بزرگ تر به نام منهتن و هر کس را که به نيويورک بيايد،به خود مي خواند،نيويورکي که خلاصه جهان امروز مي خوانندش.ويليج يا همان دهکده خودمان،از محلات بيست و چهار ساعته نيويورک است و زندگي را در آنجا توقفي نيست.در لابلاي ميز و صندلي هاي رستوران هاي خرد و کلان ويليج که از شمار بيرونند،يا پشت پيشخوان پياله فروشي هاي عجيب و غريب و هفت جوشان همه جور آدميزاد کله دار و بي کله مي توان يافت:روشنفکر بيکار،نويسنده،استاد دانشگاه،شاعر،نقاش،دانشجو،موسيقيدان،کشيش سابق،خاخام بي خيال،کارگردان و خلاصه اهالي کوچه فرهنگ و ادب و هنر و کتاب که برخي وامانده اند،عده اي وا داده اند و جمعي هم لباس ملامت به تن کرده اند تا کس را ياراي ايذايشان نباشد؛کساني که گاه حتي سخني يا حرف و گپي ا هم مايه غصه مي دانند و سخت از آن گريزانند.هر قدر تو مشتاق سر و کله زدن با اين جماعت و گفتگو درباره خودشان و داشته هايشان باشي،آن ها بيشتر مي کوشند از تو بگريزند يا حرف هاي بي سر و ته تحويلت دهند.ويليج البته اماکن فرهنگي و هنري ديدني و قابل تامل فراواني دارد،هم تئاتر مولفش تو را به خود مي خواند،هم فيلم هاي ديدني اي که نتيجه تراوشات فکري وابستگان هفتاد و دو ملت است و هم آثار غير قابل فهم و درک نقاشان و طراحان و مجسمه سازان.مسافراني که از ايران به نيويورک وارد مي شوند،معمولا اين بخت را دارند که به ويليج سرکي بزنند و در کنار پياده روي يکي از کافه ها،فنجاني قهوه يا استکاني چاي سر بکشند و تا آنجا که ميسر و ومقدور است،از کار جماعت ويليجي سر درآورند.

هميشه دوست داشتم از کار جماعت ويليج نشين و ويليج دوست به طور عام سر درآورم،البته فوري و فوتي و بدون پرداخت کمترين هزينه.حتما تصديق مي فرماييد که اين ممکن نيست،مگر آنکه تلخ و شيرين زندگي با ايشان را برگزيني يا بخت يارت باشد و متون و نوشته هاي به درد بخوري به دستت بيفتد.

امروز اين بخت نصيب شده تا طبقه ويليج نشين و ويليجيان را قدري بشناسيم،با کتاب جمع و جوري که جناب بهمن کيارستمي،زحمت ترجمه روان آن را بر خود هموار کرده است.کتاب،موسيقي آب گرم نام دارد و نويسنده آن،هاينريش کارل بوکفسکي است که هم خوش ذوق و قريحه است و هم با طايفه ويليجيان آشناست،البته از نوع کاليفرنيايي و طنازشان.بوکفسکي آلماني تبار است؛هشتاد و پنج سال قبل در خردسالي همراه پدر و مادرش به آمريکا رفت و در سال 1373 در حالي که سي و هشت کتاب شعر و داستان کوتاه و رمان و نمايشنامه را به عنوان ماترک براي ما باقي گذاشت،دنياي بي مروت را وانهاد و رفت.بوکفسکي هم شاعر است و هم داستان نويس.اولين مجموعه شعر او در سال 1339 خودمان از زير چاپ درآمده و اولين رمان او به نام اداره پست در سال 1350،يعني زماني که نيم قرن زندگي را پشت سر گذاشته بود.بوکفسکي آثاري خواندني،رک،پر تحرک و اشتها آور براي کتاب خوانان خلق کرده،کتاب هايي که در زندگي روشنفکري در آمريکا و محلات و نواحي آن بريدگي هايي سخت عميق ايجاد مي کند.موسيقي آب گرم دربردارنده 12 داستان کوتاه قابل انتشار در ايران است که بهمن کيارستمي آنها را از دو مجموعه داستان او که در سال هاي 1352 و 1362 چاپ شده اند،انتخاب و ترجمه کرده است.آن طور که آقاي کيارستمي مي گويد،تنها اثري که پيش از اين از بوکفسکي در ايران چاپ شده،قصه اي است که آقاي محمدعلي سپانلو در سال 1357 از او ترجمه و در کتاب هفته منتشر کرده است.

شخصيت محوري داستان هاي بوکفسکي،هنري چيتانسکي نام دارد.او اديبي است بدمست که درباره همه امور با صراحت و بي رحمي نظر مي دهد،به موسيقي علاقه مند است و از زنان گريزان.

در داستان هاي موسيقي آب گرم،ويژگي هاي جامعه ادبي و روشنفکري آمريکا را از منظر يکي از اعضايش مي توان ديد؛اين کتاب شايد پاسخي باشد براي اين پرسش اهل جستجو که چرا جامعه روشنفکري آمريکا در داخل اين کشور در مقايسه با روشنفکران ساير جوامع ناکارآمد و به رغم توليد آثار جدي و قوي،در امور اجتماع کم تاثير است.

بوکفسکي روشنفکران يا اهالي مجتمع شعر و ادب و هنر و داستان در آمريکا را آدم هايي تلخ،بي تربيت،بي اعتقاد به باورهاي ديني حاکم بر جامعه و عموم مردم،ساز مخالف کوک کن،ناکارآمد،منفي باف،ترسو،بريده از جمع و عاشق عيش و نوش و بي خيالي و عشرت طلبي معرفي مي کند که در عين حال،در آفرينش و خلاقيت هاي هنري و ادبي و فرهنگي از سرآمدان دورانند.

او در داستان سياست،روشنفکر را مخالف خواني بي منطق مي داند و چنين مي نويسد:"تو کالج لوس آنجلس،درست قبل از جنگ جهاني دوم نازي شده بودم.هرچند فرق هيتلر با هرکول را نمي دانستم و اصلا برام اهميتي نداشت،اما حوصله ام از دست ميهن پرست هايي که مي گفتند بايد به جنگ اهريمن رفت،سر رفته بود.براي همين هم تصميم گرفتم ساز مخالف کوک کنم.البته حتي به خودم زحمت مطالعه درباره هيتلر رو هم نداده بودم،فقط هر چيزي که احساس مي کردم شيطاني و جنون آميزه،من رو به خودش جذب مي کرد.به هر حال،من بي هيچ اعتقاد سياسي اي،فقط براي در رفتن از گير جريان هاي معمول نازي شده بودم." و اين همان هنري چيتانسکي است که باور دارد "بعضي وقت ها آدمي که به کارش اعتقاد نداره،بيشتر دل مي ده به کار،دليلش اينه که هيچ وابستگي عاطفي اي به کارش نداره."

انتخاب بهمن کيارستمي از داستان هاي بوکفسکي چنان است که خواننده تا حدودي با زندگي مرسوم اعضاي جامعه ادبي و هنري آمريکا در سطوح مختلف آشنا مي شود و تصويري نسبي از برخي روحيات ايشان به دست مي آورد.البته راي و نظر بوکفسکي درباره زنان را علي القاعده نمي توان به جامعه روشنفکري آمريکا تعميم داد.او ضد زن است و از طرح صريح آن نيز ابايي به خود راه نمي دهد.در داستان کوتاه شاعر بزرگ،وقتي از شاعر خوش قريحه ملامتي در خود فرورفته،سوال مي شود"نظر شما درباره حقوق زنان در اجتماع چيست" او پاسخ مي دهد: "هروقت که اون ها حاضر شدند توي کارواش کار کنند،پشت گاوآهن راه برن،عربده کش ها را از کافه بيرون بيندازند،توي فاضلاب کار کنند،توي جنگ سينه هاشون رو جلوي گلوله سپر کنن،من مي مونم خونه ظرف مي شورم و کرک هاي قالي را پاک مي کنم."

يک کارمند کشتي سازي با دماغ سرخ،يکي از داستان هاي خواندني کتاب کوچک موسيقي آب گرم است.داستان،ماجراي زندگي کارمندي است که گاه مرتکب شعر و داستان هم مي شود و چندان مرتبه اي نيز در ميان اهل فضل ندارد.بوکفسکي در اين داستان،رشد و ترقي پله پله نويسنده اي را نشان مي دهد که روزگاري براي چاپ آثارش حتي در مجلات کم تيراژ به سختي جايي مي يافت،ولي بعدها بر اثر مناسبات سرمايه داري در چنان مرتبه اي از ثروت و منزلت اجتماعي قرار مي گيردکه حاضر نمي شود سردبير مجله اي را که دوستش هست،براي انجام مصاحبه به حضور بپذيرد.نويسنده اي که خاک نشين بود و اکنون برج عاج نشين شده،حاضر نيست به پشت سرش بنگرد.در عين حال نشان مي دهد او همزمان با بهبود اوضاع مالي اش که از چاپ آثارش و البته تعويض حساب شده زنان متول همراهش ناشي مي شود،از آن که تنها در پي حقيقت ناب باشد،فاصله مي گيرد،حقيقتي که به سهولت دست يافتني نيست.

در اين داستان از قول هنري چيتانسکي که اينجا نقش سردبير مجله ادبي متوسط القدر "مدفلاي" را دارد،مجله اي که اولين شعرهاي راندل هريس،کارمند کشتي سازي در آن چاپ شده،چنين مي خوانيم:"وقتي رشد کردي،نمايشنامه به پدرت شليک کن،به زمين و زمون شليک کن،به آزاد ي شليک کن را مي نويسي و در برادوي به مدت طولاني روي صحنه مي بري،نمايشي که همه چيز دارد:يه چيزي براي انقلابي ها،يه چيزي براي مرتجع ها،يه چيزي براي دوستداران کمدي،يه چيزي براي دوستداران درام،و حتي يه چيزي براي روشنفکرها."و به اين ترتيب حرکت از آرمانگرايي به محافظه کاري و فاصله گيري از اصل خويش را شرح مي دهد.بوکفسکي داستان را اينگونه به پايان مي برد:نويسنده اي فقير که آثارش به مدد دوستش،هنري چيتانسکي خواننده يافته،امروز که بر تپه هاي هاليوود صاحب کاخ نشان دار شده،حاضر نيست چيتانسکي را به حضور بپذيرد و او را به منزلش راه دهد.چيتانسکي نسخه اي از مجله "مدفلاي" را که با اولين شعرهاي هريس براي امضا آورده است،با خود برمي گرداند تا آن را از طريق پست براي امضا بفرستد و البته در اين اقدام،هزار نشانه و طعن و اشارت نهفته است.

داستان هاي بوکفسکي جاندار و پرقدرتند و بيش از هر چيز مملو از عناصر شناخت درباره نحله اي از آفرينندگان و خالقان آثار ادبي،هنري و فرهنگي جامعه آمريکا،به ويژه کساني که به نوعي بر نظم جاري جامعه شوريده اند؛مطالبي که کمتر به فارسي نوشته يا برگردانده شده اند.به همين دليل است که بايد حسن انتخاب بهمن کيارستمي را ستود و به نشر ماه ريز هم که کتاب را در قطع شيک جيبي و با بهاي شيرين 850 تومان به چاپ رسانده،دست مريزاد گفت.داستان هاي موسيقي آب گرم اگر با چشم بصيرت خوانده شود،آموزنده،جان افزا و جذابند.موسيقي آب گرم،نام يکي از دو کتابي است که کيارستمي از ميان آنها،اين 12 داستان را براي ترجمه به فارسي برگزيده يا شايد هم 12 داستان از ترجمه هايش مجوز چاپ گرفته اند.بنابراين خواننده مکرم نبايد بي جهت درصدد يافتن داستان کوتاه موسيقي آب گرم برآيد که دست خالي باز مي گردد.شنيدم کتاب اخيرا به چاپ دوم نيز رسيده که از هر نظر جاي خرسندي دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 20:50  توسط اشکان آرش کیا  | 

 

سالي

        نوروز

بي چلچله بي بنفشه مي آيد،

بي جنبش سرد برگ نارنج بر آب

بي گردش مرغانه ي رنگين بر آينه.

 

سالي

        نوروز

بي گندم سبز و سفره مي آيد،

بي پيغام خموش ماهي از تنگ بلور

بي رقص عفيف شعله در مردانگي.

 

سالي

        نوروز

                 هم راه به در کوبي مرداني

سنگيني بار سال هاشان بر دوش:

تا لاله ي سوخته به ياد آرد باز

نام ممنوع اش را

و تاقچه ي گناه

                       ديگر بار

با احساس کتاب هاي ممنوع

تقديس شود.

 

در معبر قتل عام

شمع هاي خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه هاي بسته

                       به ناگاه

                                  فراز خواهد شد

دستان اشتياق

                    از دريچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشي

                     به خنده باز خواهد شد

و بهار

         در معبري از غريو

تا شهر خسته

                   پيش باز خواهد شد.

 

سالي

        آري

بي گاهان

نوروز

         چنين

                 آغاز خواهد شد.

 

 

 

                                                               "احمد شاملو،حديث بي قراري ماهان"

 

سال نو مبارک!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2:4  توسط اشکان آرش کیا  |